close
تبلیغات در اینترنت
خنده هایش...[if IE]>
آخرین مطالب

آخرین ارسال های انجمن

عنوانپاسخبازدیدتوسط
بهار018masud

خنده هایش...

خنده هایش...

هنوز وارد اتاقم نشده بودم که صدای زنگ موبایلم مرا لرزاندونگاه شراره که مثل همیشه برایم 

شراره ی آتش بود،هیچوقت این موقع کسی با من تماس نمی گرفت! 

خشکم زد! 

کیفم را که پر از مدارک بود به شراره دادم و گفتم: 

جلسه ی امروز راکنسل کند آقای ریس نمی آید.عجیب است باز هم تبسم روی لبش کمرنگ 

نشد حتی نپرسید:که چه اتفاقی افتاده؟ 

سراسیمه وارد بخش شدم و خود را به زیباترین مرد زندگیم رساندم. 

از فکر اینکه او نباشدمرا دیوانه می کرد. 

خوشبختانه خطر جدی نبوده ،فقط یک ضربه ی محکم به سرش خورده نگران نباشید. 

صدای دکتر رشته ی افکارم را پاره کرد. 

به او مسکن زد یم باید استراحت کندیه شوک خفیف به سرش وارد شده. 

چقدر آرام خوابیده بود ،ضربه ای که به سرش خورده بود ورم داشت خواستم دست بزنم 

ترسیدم احساس درد کند پس فقط نگاهش کردم و خدا را شکر، که خطر جدی نیست اما تا 

چشمهایش را باز کند خدا میداند چه می کشم؟ 

چقدر خطوط چهره اش را دوست داشتم و آن خنده اش که وقتی نگاهم میکرد مرا تا سرزمین 

بکر زیبایی ها همراه می کرد،او همیشه می گفت:دوست داشتن تو نسبت به من مالیخولیایی 

است،به جای اینکه مرا اینقدر دوست بداری خودت را ببین... 

ابتدا کیف میکرد وحتی شرط بندی با دوستانش و همیشه برنده بود... 

اما کم کم خسته شد و می گفت :دوست داشتن زیادت بعضی وقتا حالم را بهم میزند... 

مرد است از اسارت بیزار! 

تا چشمهایش را باز کند بالای سرش تکان نخوردم و دستهایش را مانند طفلی محکم گرفتم اولین لرزش نگاهش خوشحالم کرد بالاخره به هوش آمد: 

نگاهم کرد!چقدر نگاهش سرد بود! 

پرستار میشه برام یه لیوان آب بیاوری؟ 

با بهت نگاهش کردم اما لیوان آب را سریع برایش آوردم ،از من خواست بلندش کنم و من با لمس 

تنش این کار را انجام دادم انگار خوشش نیامد. 

دلش می خواست تنهایش بزارم و هی می پرسید: برایش چه اتفاقی افتاده؟چرا هیچی یادش 

نمیاد؟ 

بالاخره دکتر آمد و من آنقدر بهت زده بودم که حتی یادم رفت برایش شرح دهم که چه اتفاقی برای حافظه اش افتاده. 

از درخواستی که از دکتر کرد دیگر نیازی به توضیح من نبود. 

میشه این خانم پرستار را عوض کنی نگاهش آزارم میدهد. 

چند ماهی می گذرد ،با توجه به تلاش بهترین پزشکان باز هم مرا نمی شناسد و حضورم آزارش می دهد. 

از من فرار می کند!دلم برای خنده اش ،برای آن ردیف دندانهایش که به من چشمک میزد تنگ 

شده است،از اینکه اینقدر آزارش میدهم از خودم بدم می آید... 

فردا سالگرد ازدواجمان است،به همان شیرینی فروشی که هر سال کیک مورد علاقه اش را 

سفارش میدادیم رفتم اما اینبار تنها! 

و بعدش باید میرفتم پیش دکتر روانشناس،دیگر او هم خسته شده بود و نمی دانست چه پیشنهادی بدهد آخر ضربه آنقدر محکم نبود که او کامل مرا فراموش کند. 

آخرین پیشنهادش را با من در میان گذاشت و می دانست برایم سخت است با اکراه گفت: 

باید برای مدتی ازش فاصله بگیری... 

برایم سخت بود،تصمیم آسانی نبود ومن هم به این راحتی تسلیم نمی شدم! 

تمام سالن را تزیین کردم ،امروز سالگرد ازدواجمان است باید می رفتم کیک را بیاورم با عجله آماده شدم

تمام هزینه ی آن ماهم را برایش بهترین هدیه را آماده کردم...چه زیبا کادو پیچ شده بود می خواستم بهترین سالگردمان باشد،آنقدر غرق خنده اش هنگام برداشتن کادو شدم که یادم رفت کیک را از صندوق عقب بردارم... 

با عجله وارد سالن شدم: 

خشکم زد تمام تزیینات لگد خورده روی زمین ولو بود. 

نگاهش کردم هیچ نگفتم و با گریه وارد اتاقم شدم تصمیمم را گرفتم به انداز ه ی یک هفته لباس در چمدان گذاشتم و وانمود کردم که می خواهم ترکش کنم! 

وقتی صندوق عقب را باز کردم کیک به من لبخند زد! می دانستم که ممکن است کیک رو هم به صورتم بپاشد اما آخرین شانسم رو امتحان کردم: 

شاید با دیدن کیک همه چیز یادش بیاید. 

صدای خنده اش را شنیدم ،خوشحال شدم سریعتر به سمت صدا رفتم: 

دیدی شراره !بالاخره ما برنده شدیم و شرط تو برای ازدواج مهیا شد: 

او خودش با پای خودش خانه را تر

مطالب مشابه

ارسال نظر برای این مطلب

سلام و درود
قلمتان روان و روانتان شادمان

سلام سرکار خانم ابریشمی

من از نوشتن داستان چیز زیادی نمی دانم ولی از خواندن این داستان شما لذت بردم. موفق باشید.


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

شعر ناب پارسی



شعر ناب پارسی در خدمت شما شاعران وفرهیختگان و نویسندگان می باشد