close
تبلیغات در اینترنت
جلال چگونه مرد[if IE]>
آخرین مطالب

آخرین ارسال های انجمن

عنوانپاسخبازدیدتوسط
بهار018masud

جلال چگونه مرد

به مناسبت سالروز در گذشت جلال آل احمد (محبوبترین شخصیت ادبی من و نمونة بارز یک متولد آذر) بخش هایی از کتاب "غروب جلال" نوشتة خانم سیمین دانشور (همسر جلال آل احمد) را انتخاب کرده ام : هر طور که باشد زندگی جلال را می توان اینطور خلاصه کرد : به ماجرا یا حادثه ای پناه بردن ـ از آن سر خوردن و رها کردنش که خود غالباً به حادثه ای انجامیده است ـ آنگاه به خلق حادثه ای تازه یا به استقبال ماجرایی نو شتافتن. ص6 جلال نمی نشیند تا حادثه بر او فرود بیاید بلکه خودش به پیشواز حادثه و خطر می رود .ص15 زیبا مْرد ، همانطور که زیبا زندگی کرده بود و شتابزده مرد عین فرو مردن یک چراغ و در میان مردم معمولی که دوستشان داشت ... ص21  بارها خواسته ام غروب زندگی جلال را بنویسم و نتوانسته ام ... صبح روز چهارشنبه هیجدهم شهریور 1348 انگشتش را بالای استخوان ترقوه اش در قسمت راست ، آنجا که شاهرگ طپش دارد گذاشت و گفت : درد می کند ، بد جوری هم . ص 23 املاک میرزا (مهندس توکلی ) به قول جلال که ما در آن دو اطاقک داشتیم ، جزو خلیف آباد بود و کارخانة چوب بری در جنوب شرقی ما قرار داشت که در واقع آن هم جزو خلیف آباد به حساب می آمد ، منتهی برای سهولت یا به علت زیبایی اسم کارخانه را ... اسالم گذاشته بودند و آنجا هم که ما بودیم به اسالم معروف بود ، نه در نقشه جغرافیا پیدایش نمی کنید.ص 27 نظام آمد و گفت آقا دو نفر با کامیون آمده اند و از زمینهای ما ماسه می برند .ص 28 جلال به خنده گفت : الان می آیم برای احراز مالکیت میرزا ، با هم به خانه بر گشتیم . جلال چکمه هایش را پوشید و عصایش را بر داشت و رفت . وقتی بر گشت رنگش بد جوری پریده بود . پرسیدم : احراز مالکیت کردی ؟ گفت : ترک بودند ، فارسی بیلمیرم . چکمه هایش را کند و گفت : یک درد عجیب از مچ پایم آمد تا سینه ام و از این مچ دست تا مچ دست دیگر . ص29 رفتم بالا پیش جلال ، گفت : باز آن درد آمد ، هر چه صدا زدم ، صدایم را نشنیدی . بعد گفت : کوریبان د روی میزبود یکی خوردم و گفت : ببین چند تا آسپرین داریم ؟ شمردم هفت تا آسپرین داشتیم . گفت : خوب تا صبح بس است . گفتم : جلال جان ، ‌نمی شود این همه آسپرین خورد . باید بروم دکتر بیاورم . گفت : دکتر تقی زاده که نیست . گفتم : می روم هشتپر دکتر نوحی را می آورم . گفت : نه بابا ، چیزی نیست . می ترسم تو این باران تصادف کنی . صبر می کنیم تا صبح .  ... و با دو انگشتش فتیلة شمع را گرفت و شمع خاموش شد . گفت : نفسم بالا نمی آید یک مشمع پیدا کن بینداز روی پشتم . دنبال مشمع گشتم که پیدا نکردم و می شنیدم که جلال نفسهای بلند می کشد . ... جلال دیگر خرناسه می کشید و وحشت جان مرا انباشته بود. دویدم ، ماشین را روشن کردم . در راه نظام را هم سوار کردم . چنان بارانی می آمد که برف پاک کن های ماشین از پسش بر نمی آمدند . سرم به سقف ماشین می خورد . نظام پرسید : خانم ، مگر حال آقا خیلی بد است که اینطور می رانی . گفتم : نظام دعا کن ، نذر کن . ص30-31 انتهای کوره راه ماشین ما به شن نشست . دست بهیار را گرفته بودم و در تاریکی می دویدم ، رفتم پیش جلال ، لبم را گذاشتم روی پیشانیش ، داغ بود . امیدوار شدم . بهیار فشار خونش را گرفت و سر تکان داد . گفتم : چرا آمپول نمی زنی ؟ گفت صبر می کنم تا دکتر بیاید ، فشار خونش پنج است . به جلال نگاه کردم . دیدم چشم به پنجره دوخته ،چشمهایش به پنجره خیره شده ، اِنگار باران و تاریکی چیره بر توسکاها را می کاود تا نگاهش به دریا برسد . تبسمی بر لبش بود . آرام و آسوده . اِنگار پرده را از دو سو کشیده اند و اسرار را نشانش داده اند و حالا تبسم می کند . ص32 دکتر نوحی و سید محمد آمدند . پرسیدم کو آمبولانس ؟ کو اکسیژن ؟ خودم را گول می زدم . دکتر ببالین جلال رفت . وقتی بر گشت از من ما وقع را پرسید و من تمام و کمال برایش گفتم . ... سید محمد اصرار داشت مرا به خانه خودش ببرد اما مگر می شد رفت ؟ زمین و زمان می گریست . آمپولم زدند و دوای مسکن و خواب آورم دادند . اما به عمرم هرگز آنطور بیدار نبوده ام و نگریسته ام . ... خانم قهرمانی کنارم نشسته بود . مخصوصاً کنارم نشسته بود تا بدانم که پیش از من و بسی جوانتر از من بیوه شده . بچه های قد و نیم قدش را به نیش کشیده ، اینجا و آنجا برده و از بازوی خودش نانشان داده . خانم عالمی هم آمد ، او را هم مخصوصاً آورده بودند تا بیادم بیندازند که دختر چهارساله اش که سوگلی همه مان بود ، رفته تاب بخورد ، تختة تاب شکسته و او پرت شده و جابجا مرده . همه چراغها روشن بود غیر از چراغ دل من ... ص33 ... و من جریان واقعه را برای دکتر شیخ گفتم . او جلال را معاینه کرده بود و علت مرگش را به اغلب احتمال ، آمبولی یا انفارکتوس تشخیص داده بود و می گفت کنار شاهرگش کبود شده بود . برای اولین بار در عمرم اشک دکتر شیخ را می دیدم . ص 39 دکتر خبره زاده همه را متقاعد کرد که بگذارند برای آخرین بار با جلال وداع کنم . نه شیون کشیدم و نه زاری کردم . قول داده بودم . بوسیدمش و بوسیدمش . ... تابوت را در آمبولانس گذاشتند و راه افتادیم . جلو کارخانه چوب بری توقف کردیم . بیشتر کارگرها در خیابان به مشایعت آمده بودند و تعداد زیادی از دوستان هم ما را تا امامزاده هاشم بدرقه کردند و نمی دانم به دستور کی بود که سوت کارخانه به صدا در آمد . سه بار .

1361                                                                                                  سایت کلوب  تقدیم به : خانم سیمین دانشورمنبع
 

مطالب مشابه

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

شعر ناب پارسی



شعر ناب پارسی در خدمت شما شاعران وفرهیختگان و نویسندگان می باشد