close
تبلیغات در اینترنت

جلال چگونه مرد

بهترین مکان برای نمایش تبلیغات شمابهترین مکان برای نمایش تبلیغات شمابهترین مکان برای نمایش تبلیغات شما

صفحات ویژه

نقد ادبی تک چرخ درمصرف عشق dastan2 dastan1 آن روزها مصرع ها واز این دلم تنهایی اسمان من فروش مجموعه اشعار محمدرضادرانی نژاد فروش مجموعه اشعار و مقاله های هاشم توکلی شب قدر چاره چیست صبوری آخرین سخن دوشعراز توکلی آمدی به مهر بانو فصل افول پرنده فروختم زمینانه مضرابهایت را ببار و نه آنقدرها وپدر چند فرانو چند متر آنطرف وقتی تو آن روزها شعر کوتاه 1 شعری از عباس جفره .. منوی کاربری شعری از مجید جعفرزاده کسیانی شعری از هدی اقبالی پرداخت حق اشتراک شعری از فتانه مستوفی شعری از کارن مقدم شعری از مریم بهنام مسعودجعفری شعر نو شعری از روح اله جعفری لیلا رحمتیان مجید ماه بانویی پیاله ای پر کن کوبانی فصلی خونین -هاشم توکلی خواننده های شعر های من مهتابی ترین گاهی دلم پر است شب قدر هاشم توکلی ارسال شعر یا داستان .. ارسال مطلب محمد شیرین زاده رباب الاله کوثرمددی هدی اقبالی اما اهورا مرضیه اکرمیه هدی اقبالی فاطمه جهانباز نژاد وحیدرشیدی محرم است هق هق خودکار-محمد اقازاده اعتصاب خشک تورفتی-حامد موسوی شیطان درون سیگار اخر مرتضی شالی توکه رد می شوی - سلمان مولایی گلدن روول ای ماه من(هاشم توکلی) کشید(جوادنیری) ماه در مخاق(حسام الدین مهرابی) هویت(محمدرضاجعفری) غروب(حامدبهمنی) آی عشق(دنیا چگینی) طلیعه رنگین کمان(اکبر رشتو) نسیم های اتفاق(درانی نژاد) نامه ای از کرمان(درانی نژاد) میان پرهایش(درانی نژاد) دست می زنم(درانی نژاد) من تو را بوسیدم(درانی نژاد) لاک پشت(درانی نژاد) عقیل(درانی نژاد) شاید(درانی نژاد) دغدغه(درانی نژاد) جاودانگی (محمد رضا درانی نژاد) به بلعیدنی (محمد رضا درانی نژاد) چیزی نمانده است(محمد رضا درانی نژاد) اوباما نیست انتحار(محمد رضا درانی نژاد) اشانتیون(محمد رضا درانی نژاد) هدیه(محمد رضا درانی نژاد) هود ناقلا(محمد رضا درانی نژاد) تک چرخ(محمد رضا درانی نژاد9 جو درو کنم(محمد رضا درانی نژاد) کرایه چند(محمد رضا درانی نژاد)

تبلیغ سایت ما

برای حمایت از ما کد لوگوی سایت را کپی کرده و در وبلاگ خود قرار دهیدسایت ادبی ناب سرایان

جلال چگونه مرد

بازدید: 22
به مناسبت سالروز در گذشت جلال آل احمد (محبوبترین شخصیت ادبی من و نمونة بارز یک متولد آذر) بخش هایی از کتاب "غروب جلال" نوشتة خانم سیمین دانشور (همسر جلال آل احمد) را انتخاب کرده ام : هر طور که باشد زندگی جلال را می توان اینطور خلاصه کرد : به ماجرا یا حادثه ای پناه بردن ـ از آن سر خوردن و رها کردنش که خود غالباً به حادثه ای انجامیده است ـ آنگاه به خلق حادثه ای تازه یا به استقبال ماجرایی نو شتافتن. ص6 جلال نمی نشیند تا حادثه بر او فرود بیاید بلکه خودش به پیشواز حادثه و خطر می رود .ص15 زیبا مْرد ، همانطور که زیبا زندگی کرده بود و شتابزده مرد عین فرو مردن یک چراغ و در میان مردم معمولی که دوستشان داشت ... ص21  بارها خواسته ام غروب زندگی جلال را بنویسم و نتوانسته ام ... صبح روز چهارشنبه هیجدهم شهریور 1348 انگشتش را بالای استخوان ترقوه اش در قسمت راست ، آنجا که شاهرگ طپش دارد گذاشت و گفت : درد می کند ، بد جوری هم . ص 23 املاک میرزا (مهندس توکلی ) به قول جلال که ما در آن دو اطاقک داشتیم ، جزو خلیف آباد بود و کارخانة چوب بری در جنوب شرقی ما قرار داشت که در واقع آن هم جزو خلیف آباد به حساب می آمد ، منتهی برای سهولت یا به علت زیبایی اسم کارخانه را ... اسالم گذاشته بودند و آنجا هم که ما بودیم به اسالم معروف بود ، نه در نقشه جغرافیا پیدایش نمی کنید.ص 27 نظام آمد و گفت آقا دو نفر با کامیون آمده اند و از زمینهای ما ماسه می برند .ص 28 جلال به خنده گفت : الان می آیم برای احراز مالکیت میرزا ، با هم به خانه بر گشتیم . جلال چکمه هایش را پوشید و عصایش را بر داشت و رفت . وقتی بر گشت رنگش بد جوری پریده بود . پرسیدم : احراز مالکیت کردی ؟ گفت : ترک بودند ، فارسی بیلمیرم . چکمه هایش را کند و گفت : یک درد عجیب از مچ پایم آمد تا سینه ام و از این مچ دست تا مچ دست دیگر . ص29 رفتم بالا پیش جلال ، گفت : باز آن درد آمد ، هر چه صدا زدم ، صدایم را نشنیدی . بعد گفت : کوریبان د روی میزبود یکی خوردم و گفت : ببین چند تا آسپرین داریم ؟ شمردم هفت تا آسپرین داشتیم . گفت : خوب تا صبح بس است . گفتم : جلال جان ، ‌نمی شود این همه آسپرین خورد . باید بروم دکتر بیاورم . گفت : دکتر تقی زاده که نیست . گفتم : می روم هشتپر دکتر نوحی را می آورم . گفت : نه بابا ، چیزی نیست . می ترسم تو این باران تصادف کنی . صبر می کنیم تا صبح .  ... و با دو انگشتش فتیلة شمع را گرفت و شمع خاموش شد . گفت : نفسم بالا نمی آید یک مشمع پیدا کن بینداز روی پشتم . دنبال مشمع گشتم که پیدا نکردم و می شنیدم که جلال نفسهای بلند می کشد . ... جلال دیگر خرناسه می کشید و وحشت جان مرا انباشته بود. دویدم ، ماشین را روشن کردم . در راه نظام را هم سوار کردم . چنان بارانی می آمد که برف پاک کن های ماشین از پسش بر نمی آمدند . سرم به سقف ماشین می خورد . نظام پرسید : خانم ، مگر حال آقا خیلی بد است که اینطور می رانی . گفتم : نظام دعا کن ، نذر کن . ص30-31 انتهای کوره راه ماشین ما به شن نشست . دست بهیار را گرفته بودم و در تاریکی می دویدم ، رفتم پیش جلال ، لبم را گذاشتم روی پیشانیش ، داغ بود . امیدوار شدم . بهیار فشار خونش را گرفت و سر تکان داد . گفتم : چرا آمپول نمی زنی ؟ گفت صبر می کنم تا دکتر بیاید ، فشار خونش پنج است . به جلال نگاه کردم . دیدم چشم به پنجره دوخته ،چشمهایش به پنجره خیره شده ، اِنگار باران و تاریکی چیره بر توسکاها را می کاود تا نگاهش به دریا برسد . تبسمی بر لبش بود . آرام و آسوده . اِنگار پرده را از دو سو کشیده اند و اسرار را نشانش داده اند و حالا تبسم می کند . ص32 دکتر نوحی و سید محمد آمدند . پرسیدم کو آمبولانس ؟ کو اکسیژن ؟ خودم را گول می زدم . دکتر ببالین جلال رفت . وقتی بر گشت از من ما وقع را پرسید و من تمام و کمال برایش گفتم . ... سید محمد اصرار داشت مرا به خانه خودش ببرد اما مگر می شد رفت ؟ زمین و زمان می گریست . آمپولم زدند و دوای مسکن و خواب آورم دادند . اما به عمرم هرگز آنطور بیدار نبوده ام و نگریسته ام . ... خانم قهرمانی کنارم نشسته بود . مخصوصاً کنارم نشسته بود تا بدانم که پیش از من و بسی جوانتر از من بیوه شده . بچه های قد و نیم قدش را به نیش کشیده ، اینجا و آنجا برده و از بازوی خودش نانشان داده . خانم عالمی هم آمد ، او را هم مخصوصاً آورده بودند تا بیادم بیندازند که دختر چهارساله اش که سوگلی همه مان بود ، رفته تاب بخورد ، تختة تاب شکسته و او پرت شده و جابجا مرده . همه چراغها روشن بود غیر از چراغ دل من ... ص33 ... و من جریان واقعه را برای دکتر شیخ گفتم . او جلال را معاینه کرده بود و علت مرگش را به اغلب احتمال ، آمبولی یا انفارکتوس تشخیص داده بود و می گفت کنار شاهرگش کبود شده بود . برای اولین بار در عمرم اشک دکتر شیخ را می دیدم . ص 39 دکتر خبره زاده همه را متقاعد کرد که بگذارند برای آخرین بار با جلال وداع کنم . نه شیون کشیدم و نه زاری کردم . قول داده بودم . بوسیدمش و بوسیدمش . ... تابوت را در آمبولانس گذاشتند و راه افتادیم . جلو کارخانه چوب بری توقف کردیم . بیشتر کارگرها در خیابان به مشایعت آمده بودند و تعداد زیادی از دوستان هم ما را تا امامزاده هاشم بدرقه کردند و نمی دانم به دستور کی بود که سوت کارخانه به صدا در آمد . سه بار .

1361                                                                                                  سایت کلوب  تقدیم به : خانم سیمین دانشورمنبع
 
این مطلب در تاریخ: جمعه 09 اسفند 1392 ساعت: 10:5 منتشر شده است
نظرات()

نظرات


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 1327
کل نظرات کل نظرات : 1896
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا تعداد اعضا : 374

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز بازدید امروز : 73
بازدید دیروز بازدید دیروز : 7
ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 1
ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز آي پي امروز : 5
آي پي ديروز آي پي ديروز : 5
بازدید هفته بازدید هفته : 80
بازدید ماه بازدید ماه : 1,242
بازدید سال بازدید سال : 1,242
بازدید کلی بازدید کلی : 679,893

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی آی پی : 54.163.164.67
مرورگر مرورگر :
سیستم عامل سیستم عامل :
تاریخ امروز امروز : سه شنبه 10 اسفند 1395

درباره ما

پنجره ای به دشت پهناور ادبیات پارسی *تاریخ تاسیس:1/1/91